| داشتم می رفتم دیدم مردم یه شهری حالشون خوب نیست راحت زندگی نمی کردن رفتم دیدم آب رودخونه شهر مشکل داره اما مردم حواسشون نبود ، باز از اون آب می خوردن کار خوبی نمی کردن ، برای ناراحتی شون هزار تا دلیل دیگه می تراشیدن بهشون گفتم بردمشون سرچشمه رودخونه همه مردم شهر رو بهشون نشون دادم که اونجا یه قارچ سمی در اومده نور دانایی رو بهش تابوندیم قارچ مرد و آب سالم شد مردم خیلی راحت تر زندگی می کنن دیگه ناراحت نیستن اون رودخونه ، رودخونه فکر ما آدماست . ناراحتی علامت خوبی هست برای اینکه عاملش رو برطرف کنی من نادون بودم و نادون هستم ، سعی می کنم کم کنم ازش یکم آخه من یکم خودمو می خوام + این ها فکرهای جمعه پانزدهم آبان 1388 5:9 آدمی هست که دوستتون داره
|
| ||||||